نوشته های با برچسب ‘داستان’

داستان کوتاه: دستم را بگیر کوچولو!‌

مینا یزدان پرست
پسرش که دنیا آمد؛‌ تپل و مپل بود عینهو یک پهلوان.‌.. یک رستم درست و حسابی.‌ از روزی که دنیا آمد وقتی پدر دستش را نوازش کرد؛ انگشتان کوچولویش را دور انگشت اشاره پدر گــره کرد. پدر ذوق زده به همه نشان داد:‌ ببینید میشه روش حساب کرد از حالا دستمو محکم گرفته!‌ مادر بزرگها و پدر بزرگها و خاله و عمه و عمو و دائی که برای زایمان زنش؛‌ همه تو بیمارستان جمع شده بودند ذوق زده بودند و شاد نگاهش می‌کردند.‌ بچه در آغوش زنش بود؛‌ به هم عمیق نگاه کردند و هر دو بالای سر نوزاد را بوسیدند…!
بچه ها که بزرگ می‌شوند یادمان می‌رود چه عادتهایی دارند؛‌ اما بعضی از عادتهای آنها باقی می‌ماند؛ همیشه عادت کرده بود انگشت پدر را محکم بگیرد..تازه که می‌خواستند راهش بیندازند پدر انگشتان اشاره اش را به سمت او می‌گرفت و او با دستان کوچک و تپلش انگشتش را می‌گرفت؛‌ بالاخره همینجوری راه افتاد. پدر می‌گفت:‌ دیدی گفتم میشه روش حساب کرد دستمو محکم می‌گیره..
ادامه مطلب »

داستان جالب یک برنامه نویس و مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

ادامه مطلب »

آنجلینا یک داستان درباه مادرش نوشت

آنجلینا یک داستان درباره مادرش نوشته است اما قصد ندارد این داستان را منتشر کند.

این بازیگر که اخیرا” با نوشتن فیلمنامه و کارگردانی فیلم “در سرزمین خون و عسل ” استعداد و توانایی خود در فیلمسازی را به همه ثابت کرد می گوید : برخی از نوشته های او آنقدر خصوصی است که نمی تواند آنها را منتشر کند و یا به یک فیلم تبدیل کند.

آنجلینا درباره مادرش که در سال ۲۰۰۷ در گذشت می گوید “من بعد از مرگ مادرم ، یک داستان هم درباره او نوشتم.”

” من هرگز این داستانها و نوشته های خصوصی ام را به هیچکس نشان نمی دهم اما از وقت گذراندن با شخصیتهای دنیای خصوصی ام خیلی لذت می برم.

در همین حال یک منبع خبری اعلام کرد که آنجلینا و همسرش براد پیت خیلی دوست دارند خانواده شان را بزرگتر کنند.

این منبع خبری گفت:”براد و آنجلینا جولی خیلی درباره این موضوع صحبت کرده اند و شکی نیست که این زوج تصمیم گرفته اند صاحب یک فرزند دیگر شوند.”

” اما این تصمیم خیلی خطرناک است زیرا آنجلینا دو بارداری بسیار پر خطر را پشت سر گذاشته است . در هر دوبار فشار خون آنجی بالارفته است و دچار دیابت بارداری شده است . واقعا” نمی دانم از بارداری سوم جان سالم به درخواهد برد یا خیر .”

ادامه مطلب »

چهارداستان پندآمیز

چهار تا داستان پند آموز بخوانید پند بگیرید

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز
اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،
کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند  چاه را با خاک  پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند وزیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
**نکته:*
*مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:*
*اول: اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*
*دوم: اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.*
*۲٫ قدرت اندیشه***
* پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
“پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا
بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر”.*
*طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: “پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام”.*
*ساعت ۴ صبح فردا  مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟*
*پسرش پاسخ داد : “پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم”.*
*نکته:*
*در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهیم یافت و یا راهی‌ خواهیم ساخت.*

ادامه مطلب »

۷۰ نکته درباره تن تن

حالا می توانید متن کامل ۷۰ نکته جالب درباره تن تن و میلو و خالق شان، هرژه را بخوانید. امیدوارم خوشتان بیاید.
۱٫ وقتی هرژه ۱۸ ساله بود، در روزنامه ای به نام «قرن بیستم» شروع به کار کشیدن استریپ کرد. همانجا بود که شخصیت «توتور» (Totor) را خلق کرد، موجودی که بعدها سر و شکل جالبی پیدا کرده و تن تن نام گرفت.

۲٫ چندی پیش، یک تیم تحقیقاتی در اروپا شروع به ساخت هواپیما با انرژی خورشیدی کردند که سرپرستی این تیم بر عهده نوه پرفسور تورنسل بود؛ یعنی نوه آقای Auguste Piccard که هرژه برای آفریدن شخصیت تورنسل از او الهام گرفته بود.

۳٫ طبق پژوهش یک پرفسور کانادایی که در ژورنال پزشکی کانادا هم چاپ شده، تن تن مشکل هورمونی داشته! این پرفسور با مطالعه کتاب های تن تن مشاهده کرده که این شخصیت حدود ۵۰ دفعه بر اثر ضربه به سر بیهوش شده. همین امر موجب شده تن تن به مشکل کمبود هورمون رشد و همچنین hypogonadotropic hypogonadism دچار بشود و همین هم جوان ماندن تن تن، تاخیر در بلوغ و کمبود احساسات جنسی او را توجیه می کند!

۴٫ گفته می شود شخصیت «راستاپوپولوس» یعنی همان یونانی خرپول، که توی کار قاچاق مواد است و دشمن اصلی تن تن به حساب می آید؛ از شخصیت «اوناسیس» ثروتمند آمریکایی که رقیب عشقی جان اف کندی بود، الهام گرفته شده.
ادامه مطلب »

داستان عشقی غم انگیز از یک دانشجوی مهندسی

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده.. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه

ادامه مطلب »

نوشته‌های تازه